بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
my lovely baby

.

.


ایمیل مدیر : venus.salahi@gmail.com

آنلاین : 2
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته گذشته : 21
کل بازدید : 3414



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
اولین عکس های آتلیه پسر گلم
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 در ساعت 18:59

.:: ::.
دلتنگی ها من
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 در ساعت 18:30

دلم تنگ خیلی زیاد...........

برای خونمون

برای مامان و بابام

برای روزهای کودکیم که عاشق تاب سواری بودم

برای روزهای نوجوانیم که هیچ غصه ای جز لباس خریدن و لاک زدن نداشتم

برای روزهای دانشجوئیم.....روزهایی که با معین بیرون میرفتیم قرارها و تلفن های یواشکیقلب...بی خبر از روزهایی که در انتظارمون

برای روزهایی که توی عقد بودیم و از هم دور.....

برای ماه عسلمون که هیچ وقت تکرار نمیشه

برای روزهایی که از بیکاری سریال despret house wifes  با بابا نگاه میکردیم

برای روزی که فهمیدم مادر شدم....چه حس قشنگی بود...خودم خوشبخت ترین آدم روی زمین میدونستم

برای روزهایی که تو توی شکمم بودی و من نوازشت میکردم برات حرف میزدم.....از روزهایی که درانتظارتو ما برای دیدنت لحظه شماری میکنیم......از اتاقی برات درست کردیم

برای روزهایی که توی شکمم بودی بابا جون باهات حرف میزد و برات شعرهایی استقلالیش میخوند و آرزو میکرد روزی برسه که بتونین باهم بریم استادیوم و داربی نگاه کنین لبخند

برای روزهایی که به شکمم لگد میزدی و من از خوشحالی و شوق نمیدونی چه حالی داشتم....و با هر لگد قربون صدقه ات میرفتمماچ

برای روزهای اولی که بدنیا اومده بودی ....برای اولین باری که دیدمت....برای اولین باری که بهت شر دادم...نمیدونی چه حس قشنگیه نمیتونم برات توضیح بدم

برای اون روزهایی که توی خواب میخندیدی ...زبون درازی میکردی...تف میکردی

خیلی زودگذشت

خیلی زود

ولی خوشحالم که تو و باباجون دارم

خیلی دوستون دارم امیدهای من به زندگیقلب

.:: ::.
روزهای اول بدنیا اومدن صدرا
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 در ساعت 18:05

بعد از 2 روز که توی بیمارستان پستری بودم  مامان پیشم بود بالخره بابا اومد دنبالمون و برگشتیم خونه

وقتی از بیمارستان اومدم بیرون با یک بچه تو بغل....هنوز باورم نمیشد این بچه برای من و من مادر شدم

خیلی عجیب بود

یک حس ناشناخته

هنوز نمیتونستم باور کنم که من مادر شدم...همیشه مادرها رو با سن و سال زیاد و با تجربه فرض میکردم

برام خیلی این حس ناشناخته بود که حالا من یک مادرم...و وظیفه نگهداری یک موجود خیلی نازننین دارم که به من احتیاج داره...و من باید تمام سعی ام میکردم که اون خوب بزرگ کنم و از پسش بر بیام

 

وقتی اومدیم خونه بابا گوسفند گرفته بود که بای شما بکشن

از زیر دود اسفند و قران رد شدیم و اومدیم خونه

خونه ما

خونه ای قرار بود از این به بعد برای ما 3 نفر باشه

خیلی خسته بودم

خیلی

از همون لحظه دلم گرفته بود و اشک توی چشمام جاری بود...که مامانچند روز دیگه قراربره و من تنها چه حوری شما رو بزرگ کنم

خیلی میترسیدم

نگران بودم

نگران روزهای آینده فرداهایی که میاد و من ازش بیخبرم

نمیدونی توی دلم چه آشوبی بود.....ولی باید قوی باشم به خاطر تو به خاطر بابا به خاطر زندگیمون

 

فردا که اومدیم خونه بردمت دکتر

گفتن که زردی داری

نمیدونی چه حالی داشتم

دنیا داشت روی سرم خراب میشد

همش گریه میکردم

تحمل این همه فشارو مسئولیت نداشتم

خدایا خودت کمکم کن!

توی این شهر غریب با یک بچه..........

شب رفتیم بیمارستان کودکان با مامان و بابایی....تا داخل شدیم از منشی سوال کردیم که کجا باید وقت بگیریم گففت این بچه که زردیش خیلی بالاست...منم  بیشترنگران میشدم....فقط توی دلم صلوات میفرستادم و دعا میکردم

مامان هم حلشاز منبدتربود اونم نگرانو نذر میکرد

باباجون رفت که شماره بگیره وفهمید که اونجا دکتر متخصص ندارن و فقط انترن هستن

پشیمون شدیم و دوباره راه افتادیم رفتیم بیمارستان نجمیه

اونجادکتر دیدت و برات آزمایش خون نوشت

شب جواب دان خیلی بالا نبود خدا رو شکر

ولی فردا دوباره بردمت پیش دکتر متخصص و اونم دوباره آزمایش

مامان هم باید برمیگشت مشهد...آخه مدرسه ها باز شده بود و اونم کلاس داشتناراحت

چند بار دیگه آزمایش دادیم ولی خدا رو شکر زردیت بالا نرفت وخوب شدی

روزهای سختی بود ولی گذشت...............

 

 

.:: ::.
صدرا عشق من
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 در ساعت 17:39

بالاخره عزیز دلم که توی دلم بود بدنیا اومد

وای اصلا فکر نمیکردم که اینقدر دوست داشته باشم

باباجون فردا رفت بیمارستان میلاد و برای شما شناسنامه گرفت

از بین یک عالمه اسم که برات کاندید کرده بودیم بالاخره

اسم صدرا رو برات انتخاب کردیم عزیزم

امیدوارم که نامدار باشی پسر گلمقلب

خیلی دوست دارم چون یک تیکه از وجودمی

.:: ::.
تولد فرشته کوچولوی من
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال جمعه 8 مهر 1390 در ساعت 17:04

٢٨ شهریور بود که دکتر گفت ساعت ٥ بیمارستان باش برای زایمان.......

وقتی رفتم اورژانی خیلی شلوغ بود ....مریض ها با دکتر دعواشون شده بود...آخه  میگفتن تخت برای بستری نداریم.........نمیدنی چقدر نگران بودم و توی دلم آشوب بود ولی به خاطر مامان و معین نمیتونستم چیزی بگم.آخ نمیخواستم نگرانشون کنم

بالاخره ساعت ٦:٤٥ دقیقه بود که رفتم پیش دکتر...ماما اومد معاینه کرد وقتی دستش در آورد خونی بود و گفت که وقتشه...به همراهت بگو برات ویلچر بگیره و برو بلوک زایمان...اصلا باورم نمیشد...یک جورایی گیجبودم...اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میافته....

ساعت ٧ بود که بستری شدم اینقدر گیج  بودم که فراموش کردم با مامان و معین خداحافظی کنم...به قول مامانم داشتم پرواز میکردم که زودتر برم و پسر خوشگلم بدنیا بیارم

مامانم تعریف میکرد که خیلی گریه کرده بوده....

اول که رفتم بهم لباس دادن و رفتم خوابیدم روی تخت و به شکمم دستگاه وصل کردن که صدای قلب کوچولوت بشنوم...بعد هم  سرم زدن و آمپول فشار

بعد یک دکتر اومد و کیسه آبم پاره کرد هنوز دردی نداشتم ..اگر هم بود برای بدنیا اومدن شما میارزید

بعد کم کم دردها شروع شد .........

و رسید به هر ٥ دقیقه..خیلی سخت بود ولی قابل تحمل بود..کمرم داشت میشکست و از اون طرف رگ پام میگرفت و نمیتونستم زور بزنم...

دکتر فتحی اومده بود بالای سرمو مدام میگفت زور بزن..منم  تلاشم میکردم ولی نمیتونستم....

تا اینکه بعد از ٣ ساعت برام اکسیزن آوردن ...گویا خونریزیم زیاد بود و افت ضربان قلب پیدا کرده بودم...و دکتر گفت اورژانسی ببریدش برای سزارین..

از یک طرف خوشحال بودم که زودتر میبینمت و از یک طرف که ناراحت که نتونستم طبیعی بدنیا بیارمت

بردنم اتاق زایمان و پسر خوشگلم بدنیا اومد

.:: ::.
احتمالا پسر
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال 22 اسفند 1389 در ساعت 19:02

سلام پسر کوچولوی من

امروز وقت سونوگرافی و آزمایش خون برای غربالگری مرحله اول داشتم

صبح با بابایی رفتیم آزمایشگاه.بابایی خیلی نگران شماستتا میام تکون بخورم میگه خم نشو تو پانشو.اصلا نمیزاره من دست به هیچی بزنم

وقتی دکتر داشت توی مانیتورش نگاهت میکرد همش دست و پاهای کوچولوت تکون میدادی با مامان جون بای بای میکردی

خانم دکتر گفت که احتمالا فرشته کوچولوتون پسره.

زودتر بیا پیشم.دوست دارم

.:: ::.
زیارت امام رضا
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال 7 فروردين 1390 در ساعت 19:57

خوشگل من با بابایی عید رفتیم مشهد.خیلی خوشحال بودم دلم برای مامان.بابام.حسام.شهاب.خونمون یه ذره شده بود.

تازه با بابایی و دایی شهاب حرم امام رضا هم رفتیم . برای همه دعا کردم مخصوصا کوچولوی خودم . نماز هم خوندم موقع نماز نمیدونم چرا گریم گرفته بود یک حال عجیبی داشتم .خدا رو هزار مرتبه به خاطر اینکه تو رو به ما داده شکر کردم و از امام رضا خواستم مواظب کوچولوی ما باشه.

بابا معین هم برات نذر گوسفند کرده که ایشاا.. صحیح و سالم بدنیا بیای

روی ماهت میبوسم

دوست دارم

.:: ::.
16 هفته و 3روز
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال چهارشنبه 24 فروردين 1390 در ساعت 15:26

این روزها نوزادی در من در حال متولد شدن است صدای آرام قلبش را می شنوم و انگشتان دستش را که قلقلکم میدهد...

عزیزه دلم سلام

امروز مامانی وقت دکتر داشت و صدای قلب کوچولو شنید.وای نمیدونی چقدر هیجان انگیز بود

دوست دارم

.:: ::.
سال 1390
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال شنبه 6 فروردين 1390 در ساعت 13:45
سال نو مبارک باشه عزیزه دل من
.:: ::.
بابا معین
موضوع :
نویسنده maman-baba تاریخ ارسال شنبه 6 فروردين 1390 در ساعت 13:31

سلام

دیشب پسر عمه ات(کسری) به دنیا اومد(مامان بزرگت میگه که شبیه بچهگی های منه) . منم دلم برات تنگ شده که شما شبیه کی هستی  .

دیشب داشتم به تربیت شما فکر میکردم .

دلم میخواد که وقتی بزرگ شدی قدر شناس و دریا دل باشی.....

تا من و مامانت و بیشتر از همه خودت از این اخلاق و احساس لذت ببری

راستی ۴ روز دیگه بازی دربی است کاش بودی تا باختن پرسپولیسی ها رو با کیشمیش آبی ام جشن میگرفتیم.با این حال به جای تو هم با شال آبی ات خوشحالی میکنم و شعر میخونم: (سال ۸۹ دقیقه ۹۲ ......)

تا اومدنت روز شماری میکنیم

 

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.